ملکـه‌ی بهـــار
هر چه دل تنگم خواست...
قالب وبلاگ
خوشحالم از اینکه برای زمان نبودنم، 
ترانه‌ای دارم که می‌تواند هر یلدا به جای من نفس بکشد،
 حرف بزند، امیدوار باشد، فرصت بخواهد و شاید باعث مرور ِ من در چنین شبی شود.. 
به خوانش و شنیدن ترانه‌ام دعوتید :)

ملیکا افتخاریان، معجزه‌ی یلدا، شهاب اناری، ایمان سرورپور، شهاب و ایمان

 

**معجزه‌ ی یلدا**

فقط یک دقیقه، فرصت بده!
فقط یک دقیقه، واسه "ما" شدن
شاید معجزه کرد یلدای ِ ما
بازم لحظه‌ها با تو زیبا شدن!

 

هزارتا شبـو دوره کردم که تو
شاید یک شب از روزگارم بری
دیگه آخرین مهلت  ِ ما رسید
چطور میشه آخه... بذارم بری!!؟

 

یه فرصت بده! معجزه دور نیست!
نگو قلب ِ من، با دلت جور نیست
اگه تــو نشی سهم ِ یلدای ِ من
دیگه تا ابد، تو دلم شور نیست!

 

ببین! حافظــم میگه! برگشتنت،
شروع ِ دوباره‌ست توی فال ِ ما
تو می‌تونی یلدارو عیدش کنی
یه نوروز ِ دیگه، توی سال ِ ما!

 

بیا خاطرات ِ منو دوره کن!
شاید عشق ِ من، تو دلت ریشه کرد
یه یلدا، نماد ِ من وُ تو شد وُ...
توی ِ یک دقیقه، چه‌ها میشه کرد!!

 

ملیکا افتخاریان
پاییز92

 

دانلود آهنگ با کیفیت 320          دانلود آهنگ با کیفیت 128  

 

دانلود از سایت های زیر:
رادیو جوان
شرق موزیک 

موزیک فارس

 

 

+برای دیدن پست‌های بیشتر در مورد ترانه‌ام اینجا را کلیک کنید.

----------

 

کانال کوچکم در تلگرام را دنبال کنید... با شعرها و دکلمه هایم آنجا هستم

https://telegram.me/MelikaEftekharian



[ چهارشنبه ٢ دی ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

 


 

وقتی که از خیال ِ تو دور می‌شوم
یک آدم دیـوانه‌ی مهجــور می‌شوم

وقتی که قلب‌ِ تو، مرا پس می‌زند مدام
مثل پرنده‌ای، اسیرِ یک تور می‌شوم

نزدیک تر بیا! منعکس کنم بودن ِ تورا...
با شکل‌ِ تازه‌ای برای تو، منشور می‌شوم

تو ماه‌ِ این قصه‌ای، من در سکوت‌ِ تو
غمگینم و ستاره‌ای کم نور می‌شوم

شاید نمی‌شود دلیل‌ِ شادیت شوم
پس مست می‌کنم تورا! انگور می‌شوم

خردادی‌ام پر از معما و نقطه چین....
گاهی سوال‌ِ سخت‌ِ کنکور می‌شوم!

باید که شعر تازه‌ام راضی‌ات کند
دارم به اسم‌ِ "شاعرِ تو" مشهور می‌شوم...

-ملیکا افتخاریان
...فروردین ۹۲...


یاد شعرای قدیمیم افتادم... چون این شعر رو با گذشت دو سال اینجا ننوشته بودم، خواستم اینجا نگهش دارم.. فارغ از هر ایرادی که داره :)

[ پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٤ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]


امروز صبح ایمیل عجیبی به دستم رسید! نمی‌دانستم بعد از خواندن اسم فرستنده باید بازش کنم یا ناخوانده نگه دارم برای روزی که حال و حوصله‌ی بیشتری دارم یا اصلاً به کل از میل باکسم حذفش کنم! به ده سال ِ پیش پرتاب شدم...

***
-ببخشید خانوم! میشه شمارتونو داشته در مورد درس ها خبر بگیرم؟
- خواهش میکنم.. مسئله‌ای نیست. صفر، نهصد و دوازده ...

***
شروع ِ ساده‌ای بود... اما دلبستگی‌های عمیقی به بار آورد! دو سال بعد از این شروع، درست سال آخر دانشگاه فهمیدم لاتاری برنده شدم! مسیر زندگی‌ام زیر و رو میشد. اما این دلبستگی دو دلم کرده بود. می‌خواستیم بعد از پایان دانشگاه ازدواج کنیم! گفت: " اصلاً فکر منو نکن... این فرصت رو از دست نده! تو برو، منم همه‌ی تلاشم رو میکنم که بیام. هر سال لاتاری ثبت نام میکنم."
تمام کارهایم به سرعت انجام شد. همه چیز آنقدر سریع پیش رفت که فرصت ازدواج و آشنایی خانواده‌ها با هم پیش نیامد. به آمریکا آمدم و حدود 8 ماه دورادور در ارتباط بودیم. بعد از آن احساس کردم داریم بی‌خودی یک رابطه ی بی سرانجام را کش می‌دهیم. با بی رحمی خداحافظی کردم... بی‌رحم من بودم، چون این خداحافظی پیشنهاد من بود.. هر از گاهی حال و احوالی میپرسید و پیغام تبریک تولد و عیدی می‌فرستاد. تا اینکه دیدم هنوز با شرایط کنار نیامده. بلاکش کردم. تراژدی تلخی بود.. حتا برای من ِ بی رحم، خیلی خیلی سخت بود.
چاره‌ای هم نبود! آنقدر این پایان تلخ بود که طی این ده سال، هیچ کسی را به زندگی‌ام راه نداده ام. نه اینکه هیچ وقت کسی سر راهم نیامد، نه! اما هر بار ترسیدم! ترسیدم بی‌رحمی خودم، دامن گیرم شود. کارما و جبر و این جور چیزها دیگر! ترسیدم این تراژدی تکرار شود! اصلاً توانش را نداشتم. با اینکه می‌دانم در آن برهه خداحافظی بهترین انتخاب بود... اما تقریباً مطمئنم که اگر به عقب برمی‌گشتم آنقدر با شتاب مهاجرت نمی‌کردم. در این ده سال تمام زندگی‌ام را تکانده‌ام. در یک دانشگاه نسبتاً شناخته شده تدریس می‌کنم و در آمد خوبی دارم! اما تمام ِ این ده سال، قلبم یک حفره‌ی خالی را درونش نگه داشته!

تا امروز صبح که ایمیل عجیبی به دستم رسید... :

-"سلام. آدرس ایمیلت رو از سایت دانشگاهی که درس میدی در آوردم. اگر به ده سال پیش برمی‌گشتیم پافشاری میکردم که اصلاً از ایران نری... اما حالا بعد از چندین سال بی‌خبری از تو، بدون اینکه بدونم ازدواج کردی یا نه، بچه داری یا نه و حتی بدونم دقیقاً چه میکنی، بالاخره لاتاری برنده شدم و دارم میام امریکا... میدونم که ما نمی‌تونیم به ده سال ِ پیش برگردیم... اما به گمونم ده سال ِ پیش میخواد به ما برگرده..."

ماتم برده! باید برایش بنویسم... باید بنویسم که "درست میگی.. ده سال ِ پیش میخواد به ما برگرده..." اما نه... "ده سال ِ پیش، به ما برگشته!!!!!".....

-ملیکا افتخاریان
تابستان 94

 

+برای فراخوان مسابقه ی "من ِ امروز، ده سال ِ پیش" نوشته بودم...

 

 

** بعد از گذشت یکسال و نیم از نوشتن این پست باید توضیحی بنویسم برای آن دسته از افرادی که دائماً درباره‌ی این داستان سوال میکنند!!
اگر کمی دقت کنید؛ این نوشته را در قسمت داستان کوتاه نوشتم. حتی اگر چنین نبود؛ لزومی نداشت که واقعیت زندگی خودم را عیناً انعکاس دهم؛ همانطور که در هیچ کدام از اشعارم چنین نبوده و اگر احیاناً نوشته‌هایی داشتم که روایتی واقعی از یک ماجرا بوده؛ این نکته را در نهایت به نحوی ذکر کرده‌ام. هرچند که ذهن ِ آزادم را هرگز در بند ِ روایات اسیر نکرده‌ام و تخیلم بسیاری از مواقع باعث می‌شود یک اتفاق ساده را، با رنگی دیگر بنویسم.

در نهایت، به دوستان نگرانی که کامنت‌های بسیار عجیبی برایم گذاشته بودند؛ اطمینان می‌دهم این داستان حتی ذره‌ای رنگ حقیقت را دلش جای نداده و غیر واقعی است!! 

[ سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٠٧ ‎ق.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

 

اغلب ما ناخواسته دو رنگیم... اما این دورنگی، بد هم نیست! همه‌‌ی ما در روحمان هاله‌های سیاه و سفید را پناه داده‌ایم. گاهی سیاهیِ بعضی روح‌ها آنقدر زیاد است، که یک رنگ می‌شوند. یک دستِ یک دست. حتا ذره‌ای سفیدی آن روح را به طوسی متمایل نمی‌کند. پس، یک‌رنگی خطرناک است! سفیدی محض هم در دل هیچ‌کداممان راه ندارد. این را خودمان هم در اعماق وجودمان تصدیق می‌کنیم!

یک خطای کوچک یعنی یک طوسی جدید در روح... اما آن هاله‌ی سیاه، هنوز خطرناک‌ است...! نمی‌شود حتا با یک‌بار زندگیِ پر پیمانه، سیاهی را انکار کرد... اما می‌شود که طیف طوسی‌های کم‌رنگ را به روح‌مان اضافه کنیم... می‌شود که وقتی هاله‌ی سیاه افسار کارهایمان را در دست میگیرد، کمی ملایم باشیم... اگر نمی‌توانیم سفید و شفاف باشیم، لااقل طوسی باشیم.. شاید سیاهی هم ذره ذره کوچک شود...
‌‌
باید همیشه به طیف رنگی روحمان آگاه باشیم... به اینکه سیاهی توان بلعیدن سفیدی را دارد.. اما خودش هرگز از بین نمی‌رود! و اگر رشد کند، تمام روح را تسخیر می‌کند... روحِ یک رنگ، یعنی سیاه ِ محض... یک رنگی خطرناک است!!!


-ملیکا افتخاریان
مرداد ماه 94

 

+ تابستان پرماجرا رو به اتمام است و من وبلاگ کوچکم را چندماه رها کرده بودم... گاهی وقت ها احساس مثبتت به یک فصل را برای همیشه از دست میدهی!

 

+ لابه‌لای ماجراهای تابستان، سه شعر سپیدم و چهار ترانه‌ام را برای انتشار در یک کتاب مشارکتی به انتشارات بابان سپردم و حالا این کتاب در مرحله‌ی حروف‌چینی است.

 

[ شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٧:٠۸ ‎ق.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

پیشکش به آموزگارانم، که پرواز را به من آموخته‌اند🌹


هیچ چیز
به اندازه‌ی یک درخت، شبیه به معلم نیست!
درختی که پناهِ جوجه‌‌‌ی کبوترها می‌شود
و آن محلِ امنِ آزمون و خطاهاییست
که جوجه‌ی گنجشک در غیاب مادرش
مرتکب می‌شود!
 
درختی که میوه‌‌های رنگینِ پایان ناپذیرش را
به جای پنهان کردن در مشت ِ خود
سخاوت‌مندانه به جوجه‌هایش می‌بخشد!
و ریشه‌اش را آنچنان در خاک می‌دواند
که جوجه‌ی کوچک بتواند سال‌ها بعد
دوباره آن درخت ِ صبور ِ مهربان را
همان جایی که پریدن را آموخت،
بیابد...

هیچ درختی جوجه‌هایش را فراموش نمی‌کند
و هیچ پرنده‌ای
اولین پروازش را!


-ملیکا افتخاریان
دوازدهم اردی‌بهشت ماه 94

 

[ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]


و این آخرین تلاش زمستان است
برای اثبات بودنش...‌
‌آخرین تلاش "ننه پیرزنی" که
دو فرزند ناخلفش
"زمستان" را از خاطرات مردم شهر
محو کرده بودند...
حالا کوچکترین فرزند زمستان، "اسفند"
که تازه داشت دل "ملکه‌ی بهار" را
به مهرش گرم می‌کرد
به یکباره
مطیع ِ مادر شده...

و هیچکس نمی‌داند
"ملکه‌ی بهار"
این شکوه ِ زمستانی را
_که دل غنچه هایش را
با یخ، می‌سوزاند_
چطور تلافی خواهد کرد؟! ‌

-ملیکا افتخاریان ‌
به بهانه‌ی صبح برفیِ 19 اسفندماه 93
‌‌

[ سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

 

امروز ترک "معجزه‌ی یلدا" یک ساله شد... خوشحالم که حتا اگر روزی نباشم، ترانه‌ای دارم که هر یلدا به جای من نفس بکشد و شاید باعث مرور ِ من در چنین شبی شود.. به خوانش و شنیدن ترانه‌ام دعوتید :)
یلدایتان خوش
ملیکا افتخاریان

 

ملیکا افتخاریان، معجزه‌ی یلدا، شهاب اناری، ایمان سرورپور، شهاب و ایمان

 

**معجزه‌ ی یلدا**

فقط یک دقیقه، فرصت بده!
فقط یک دقیقه، واسه "ما" شدن
شاید معجزه کرد یلدای ِ ما
بازم لحظه‌ها با تو زیبا شدن!

 

هزارتا شبـو دوره کردم که تو
شاید یک شب از روزگارم بری
دیگه آخرین مهلت  ِ ما رسید
چطور میشه آخه... بذارم بری!!؟

 

یه فرصت بده! معجزه دور نیست!
نگو قلب ِ من، با دلت جور نیست
اگه تــو نشی سهم ِ یلدای ِ من
دیگه تا ابد، تو دلم شور نیست!

 

ببین! حافظــم میگه! برگشتنت،
شروع ِ دوباره‌ست توی فال ِ ما
تو می‌تونی یلدارو عیدش کنی
یه نوروز ِ دیگه، توی سال ِ ما!

 

بیا خاطرات ِ منو دوره کن!
شاید عشق ِ من، تو دلت ریشه کرد
یه یلدا، نماد ِ من وُ تو شد وُ...
توی ِ یک دقیقه، چه‌ها میشه کرد!!

 

ملیکا افتخاریان
پاییز92

 

+ دانلود آهنگ با کیفیت 320          دانلود آهنگ با کیفیت 128  

 

دانلود از سایت های زیر:
رادیو جوان
شرق موزیک

موزیک فارس

 

 

+برای دیدن پست‌های بیشتر در مورد ترانه‌ام اینجا را کلیک کنید.

[ یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

در روز تشییع پیکر مرتضی پاشایی نازنین، و زمانی که ازدحام هوادارانش مانع از پناه گرفتن جسم نحیفش در آرامگاه ابدیش شد، نوشتم...:



اضطراب عجیبی دارم...
شبیه به ماجرای مسافریست
که هوس نرفتن دارد اما
راه، چنان او را به خود می‌کشاند
که ناچار سوار بر قطار می‌شود و کاسه‌های آب را
که برای بدرقه‌اش خالی می‌شوند
تماشا می‌کند.
نیمه‌های راه که مسیر برگشت بسته است،
هنوز میل به نرفتن دارد و ترمز اضطراری قطار،
آخرین یاورش می‌شود
تا کمی دیگر
فرصت کند سفر را برای خودش هجی کند:
"میم" را...
"ر" را...
و "گاف" را...
 
 
-ملیکا افتخاریان
۲۵ آبان ماه نود و سه


پ.ن: هنوز باور نمی‌کنم... می‌خواستم بعد از بهبودش دوباره با کنسرتش انرژی جمع کنم... تصور هم نمی‌کردم... روحش غرق آرامش.
[ سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

 

وقتی که غمگینی
وقتی بسیار غمگینی
وقتی که تا سر حد غمت، تنهایی
به مردم پناه ببر!
به پل های عابر
به صف شلوغ تاکسی‌ها
به ازدحام جمعیت مردم در یک پاساژ
به آن کتاب فروشی دنجیِ که
کتاب ها تورا برای خواندنشان انتخاب می‌کنند!

باور نمی‌کنی اما
گم شدن لا به لای انبوه چهره‌های غریبه
شنیدن “روز خوبی داشته باشید“ از فروشنده
گفتگوی کوچکی در صف تاکسی
پرسیدن آدرس، و جواب شنیدن با لبخند
گپ زدنی کوتاه درباره‌ی کتاب
یک لحظه تورا از میان آن همه اندوه و تنهایی
و آن هاله‌ی سیاه دور سرت
چنان دور می‌کند
که انگار
خوشبخت‌ترین موجود ِ دنیایی!!

راه ِ حل ساده‌ای است!
من اسم این راه را
“مردم درمانی” گذاشته‌ام!


-ملیکا افتخاریان
ششم مهرماه نود و سه

[ دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٥:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

و خواب برایم،
اتفاقیست که چشمانم
رخ دادنش را طلب می‌کنند...
که یک لحظه بی ‌امان می‌رسد
و چشمانم
درست همان لحظه که،
کار از کار گذشته است
از مطلوبشان
روی گردانند!

شبیه به سرابی که
دستش را خوانده‌ای
اما،
آن لحظه‌ی ناب ِ رسیدن
توهم ذهنت
تحقق می‌یابد
بی که
بخواهی‌اش...

-ملیکا افتخاریان

[ شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

 

*به ستون ِ دیوارم که میزبان نقاشی های آبرنگی کودکی‌ام بود...

از همه بیشتر دلتنگ تو میشوم
تویی که غصه‌هایم
مهربان ترت کرد
که اشکهایم را شمردی وُ
در خنده ام شریک شدی!
که شوق نقاشی ِ آبرنگی کودکی هایم را زنده میکردی!
تویی که تکیه گاه شب های دلتنگیم بودی!
تویی که رد انگشت هر کودکی که تورا دیده بود، روی صورتت داشتی...

دلتنگت میشوم چون
شبیه خودم
پشت چهره‌ی سنگی‌ات
دل مهربانی پنهان کرده بودی!

 

ملیکا افتخاریان
-دی ماه 92

 

*در کامنت‌های پست قبل دوستی راجع به نسبت خانم دکتر مهشید مشیری با استاد فریدون مشیری سوال کرده بودند.. این دو عزیز هیچ نسبتی با هم ندارند :)

[ دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

 

چهل سال اگر بگذراندم به هیچ
همین بس که در رهگذار وجود
کسی را به جز خود، نگریانده‌ام

 -فریدون مشیری

 

پنجشنبه، ششم شهریور ماه نود و سه مراسم رونمایی کتاب "چهل سال شاعری" به قلم خانم دکتر مهشید مشیری بود. این کتاب ارزشمند نگاهیست به شعر استاد فریدون مشیری. که اولین بار در سال 74، زمانی که خود استاد مشیری گرامی در قید حیات بودند با مقدمه ای به قلم خودشان به چاپ رسید. و حالا بعد از گذشت حدود بیست سال توسط انتشارات مهر و ابر تجدید چاپ شده است. 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

بعد از مراسم، کتاب را با امضای مولفش خانم دکتر مهشید مشیری یادگاری گرفتیم. 
خوشحالم که آشنایی‌ام با دختر نازنین استاد مشیری، خانم بهار مشیری برایم فرصت شرکت در این مراسم را رقم زد. مراسمی با حضور افرادی فرهیخته چون خانم دکتر مهشید مشیری، خانم دکتر روانپور، آقای دکتر ساسانی و خانواده و نوادگان استاد مشیری گرامی. 
بسیار از صحبت های اساتید گرامی آموختم و فیلم های شعرخوانی استاد فریدون مشیری در میانه های مراسم ارادت قلبی مرا به این استاد نازنین هرچه بیشتر زنده کرد.

حس فوق العاده ای را تجربه کردم و حالا پر از انرژی های خوبم. تا همیشه به آشنایی با شعرهای استاد مشیری، منش ایشان و خانواده‌ی نازنینشان، می بالم.
 
[ شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

کوچک که بودم مادرم همیشه میگفت تو چندبار در سال متولد میشوی! راست هم می‌گفت... چندبار در سال رشد می‌کنم! چندبار در سال به آینه نگاه می‌کنم تا ببینم من ِ ایستاده در آینه چقدر بزرگ شده... چندبار در سال روحم را تحلیل می‌کنم...

امروز هم یکی از همان روزهاست... به بهانه‌ی نوزدهمین تولدم...

نمی‌دانم نوزده سالگی چه چیزی را  در مشتش پنهان کرده... اما امیدوارم باز هم توان ایستادن و درس گرفتن را داشته باشم... می‌خواهم برای تمام حس‌های مثبت اطرافم، سرشار از زندگی باشم...

می‌خوام ثابت کنم امسال، قراره سال من باشه!!

 

+هجده سالگی با نوشته‌هایم و نوشته‌هایم با وجود دوستان ِ حتا خاموشی که مرا می‌خوانند، رنگ دیگری گرفت... ممنون از محبت همیشگیتان :)

[ یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

از پشت خنجر می‌زنی!!
از دور می‌دیدم تورو...
فرقی نمی‌کردم برات
اما نمی‌گفتم:... برو!

تو دوستم بودی، چطور
خوشحالیامو خط زدی؟!
من باورت کردم ولی...
حالا خودت با من بدی!!

....

-ملیکا افتخاریان

 

خرداد دوست داشتنی من به نیمه‌ی خودش رسیده و من هنوز ترانه‌ی کاملی ننوشتم... این روزها بیشتر درگیر کار و درس شدم ... شب‌هایی که برای نوشتن نیاز دارم تا نزدیک صبح بیدار بمانم، خوابم! مطالعه را جای نوشتن گذاشتم! ترانه‌های تازه‌ای را شروع کرده‌ام اما تمام شدنش بیش از اندازه طول کشیده..
چند پیشنهاد همکاری از اوایل بهار داشتم که فرصت تکمیل ترانه‌ای که مدنظر یکی از عزیزان بود پیدا نکردم و برای باقی همکاری ها دارم ترانه‌هایی را آهسته آهسته ویرایش می‌کنم...
سرعت لاک پشتیم مثل همیشه دردسر ساز شده اما مطمئنم در نهایت همانی که باید را می‌سازد...

 

ممنون که وبلاگ کوچکم را فراموش نکردید و آمارش، شبیه به یک خانه‌‌ی متروک، پایین نیامده...
ممنونم از بابت بازنشر نوشته‌هایم در وبلاگ‌های شخصیتان، آن هم بی خط زدن نامم...
ممنونم از تمام دوستان نادیده‌ام... لبخند

[ پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]
[ یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

 

و باز هم به بهانه‌ی دختر عمه‌ی کوچکم... نوروز ۹۱ نوشته بودم که :

زیبای کوچکــــ...
حس می‌کنم هنوز هم برایم از آن لبخندهایِ مهربان می‌فرستی... از همان‌هایی که بی‌دلیل خوبم می‌کردند... حس می‌کنم برایم خنده‌یِ از تهِ دل می‌فرستی این روزها... برایم کمی هم صبر بفرست... یادت که می‌افتم اشک از چشمانم سر می‌رود... آخر، هرچقدر هم که روزهایم نو شوند، نبودنت برایم کهنه نمی‌شود... هیچ بهاری یاد تو را از ذهن من دور نمی‌کند... هیچ بهانه‌ای تو را از قلبم جدا نمی‌کند... دوستت دارم زیبای دوست داشتنی...
زود باش! همین حالا یک لبخند برای من بفرست!


 

[ چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]

 

 

 

میخوام ثابت کنم امسال، قراره سال من باشه!
توی تقویم من باید، یه ردی از تو پیدا شه!
کنارت عید امسالم پر از آرامش ِ محضه
یه سالو صبر کردم تا ... تو باشی توی این لحظه!

ملیکا افتخاریان

29 اسفندماه 92

 

-بهار مبارک... :) این ترانه‌ی کوچک من هم عیدانه‌ای باشه برای ثبت در لحظه :)

[ جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ ملیکا افتخاریان ] [ نظرات همراهان ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ملیکا هستم. از سال 84 وبلاگ نویسی رو با بلاگفا شروع کردم و پس از نوشتن در سرویس دهنده‌های متفاوت، حالا اینجا هستم تا نوشته‌های کوتاه و بلندم رو جایی جمع کنم. شعر و ترانه می‌نویسم. می‌نویسم برای دل‌تنگم... برای پیدا کردن خود واقعیم... برای پیمودن مسیر تکامل روحم... برای خودم و فقط خودم...! لطفاً اگر از نوشته‌های من استفاده کردید، اسمم رو خط نزنید :) //با احترام
نويسندگان
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب