ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

زبان بسته
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
 

عکسی از من در نشست شب یلدای کافه ترانه... جا داره از آقای میلاد ثابت بابت دعوتشون تشکر کنم.اون شب ترانه‌ی معجزه‌ی یلدا رو خوندم :)

ملیکا افتخاریان

دعوتتون می‌کنم به خوانش شعر زیبایی از استاد فریدون مشیری:

- زبان بسته -

به او گفتند: شاعر را بیازار!
که شاعر در جهان ناکام باید
چو بیند نغمه سازی رنج بسیار
سخن بسیار نیکو می سراید

به او آزار دادن یاد دادند
بنای عمر من بر باد دادند

از آن پس ماه من نامهربان شد
ز خاطر برد رسم آشنایی
غم من دید و با من سرگران شد
مرا بگذاشت با رنج جدایی

که چون باشد به صد اندوه دمساز
به شهرت میرسد این نغمه پرداز

مرا در رنج بردن، سخت جان دید
جفا را لاجرم از حد فزون کرد
فغان شاعر آزرده نشنید
دل تنگ مرا دریای خون کرد

چنان با بی وفایی آتش افروخت
که سر تا پای مرغ نغمه خوان سوخت

نگفتندش که درد و رنج بسیار
دمار از روزگار دل بر آرد
دل شاعر ندارد تاب آزار
که گاه از شوق هم جان می سپارد

بدین سان خاطر مارا شکستند
زبان نغمه ساز عشق بستند!

"فریدون مشیری"