ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

دلتنگی
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢
 

دلتنگی
خوشه انگور سیاه است

لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت میکند اندوه.
"شمس لنگرودی"

لای دفترم یه اسکناس پونصد تومنی با امضای معلمم و تبریک عید و آرزوهای خوبش پیدا کردم... دلتنگم... برای خیلی آدم‌ها! خیلی روزها! خیلی حس‌ها..هرچند که این روزها به جز زمانی که کسی میگه دلش برام تنگ شده و میگم "من هم دل تنگم" _که اون آدم احتمالن فکر میکنه واقعی نیست_ هیچ اثری از دل تنگی و بروزش در من نیست!
به روزهایی که سنگی بودم برگشتم... خواب آدم‌های دوست داشتنی دور رو که می‌بینم، بیدار میشم و میبینم صورتم خیسه اما وقتی پای قرار ِ ملاقات و دیدارهای دور همی میاد وسط، تنم می‌لرزه! من همون ملیکاییم که بدون دوستاش نفس نمی‌کشید... بدون دوستاش روزش شروع نمی‌شد! اما چرا دارم منزوی میشم؟ بیشتر کسانی که گوشه گیرن این حالتشون رو دوست دارن... اما منی که این طور نبودم، منی که بی منت به همه‌ لبخند می‌زدم، این حالت برام غریبه! نگران ملیکاییم که قراره چند سال دیگه باهاش زندگی کنم.. همیشه با شرایط و آدما ساختم اما روزهای زیادی بوده که با خودم کنار نیومدم و هی بی دلیل گریه کردم... تنها چیزی که ناراحتم میکنه اینه که به عنوان یه آدم بی‌ معرفت ازم یاد کنن! هر چند به قضاوت‌ها بها نمیدم و ناراحتیمم از خودمه... من که بارها و بارها عکس‌ها و خاطرات آدما رو مرور میکنم، شبیه یه بی‌معرفت واقعی کردم خودم رو...؟!

 

+دلم یه قالب وبلاگ تیره میخواد....!


 
 
و اما خداحافظت...
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢
 

این شعر رو برای بهترین دوستم، شاداب نوشتم... آخرین روزی که هم مدرسه‌ای بودیم... خداحافظی نکردیم! یکهو از هم جدا شدیم و رفتیم... خیلی خوشحالم که آدمایی توی زندگیم هستن که می‌تونم به خاطر بودنشون، احساس رضایت کنم از زندگیم... :)

     

       

نگفتم خداحافظی را
نگفتم،
 بدانی که هستم
نگفتم بدانی که هروقت...
بیایی...
من اینجا، کنار تو هستم..
نگفتم خداحافظی را،
که در یاد تو جز سلامم نماند
برو یاور خوب شب های سردم
بدان تا ابد، من کنار تو هستم...
نگفتم خداحافظی را
نه اینکه بدم، نه!
به من یاد دادند بگویم "سلام"،
خداحافظی را
         من بلد نیستم...
نگفتم خداحافظی را،
که یادت بماند،
در نبودت،
شروع می‌شود انتهایم...
نگفتم ولی چشم‌هایم
از غمت تر شده
برو زود تا اشک مخفی شده!!
نگاهم نکن تا حواسم بماند،
نگویم خداحافظی را، ای ستاره...

ملیکا افتخاریان
 ۲۲ خرداد ۹۰

 


 
 
چشمای تو...
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢
 

این هم اولین ترانه‌ای که نوشتم... اول فکر کردم اسمش رو "فرصت بده" بذارم اما مسبب جریان ترانه که در بند اول روشن شده، باعث شد اسمش رو "چشمای تو" بذارم...

......

من باید از این شهر می‌رفتم
تردید دنیامو پریشون کرد
چشمای تو از گریه پر می‌شد
چشمای تو، من رو پشیمون کرد!

من که تمام زندگیم محتاط بودم
آخر به عشق تو ولی اقرار کردم
انقدر مغرور بودم، رو به روی تو
احساسمو هر ثانیه انکار کردم

یه قاصدک بِهِم خیانت کرد
وقتی که فهمید عاشقت هستم
رفت و نشست کنار این مردم
به همه گفت من مانعت هستم!

      

این یه دروغه محضه! آخه من
کِـی مانع رویای تو میشم؟!
تصمیم با من نیست؛ ولی، انگار
من توی این تصمیمِ تو هیچم!

      

شاید که تو، تو قسمتم باشی
سخته ببینم هستی وُ تنهام
این عشق، تو تنهایی می‌میره
سخته بگم از تو، توی حرفام

 

باید بفهمی خستگی‌هامو
باید بگیریم توی آغوشت
این فاصله تنبیه من بوده
باید بذاری… بمونم پیشت!

 

این فاصله، من رو عوض کرده
فرصت بده تا با تو 'ما' باشم
خیلی به دستای تو محتاجم
نذار که من دوباره تنها شم!

 

ملیکا افتخاریان
دی ماه۹۱

همین ترانه در صفحه‌ی آکادمی ترانه


 
 
شبی ترانه‌ام شدی!
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢
 

اولین غزل من! خیلی خیلی برای من عزیزه این شعر... امیدوارم دوست داشته باشیدلبخند

 

 

ببین که قصه‌های ما چه شاعرانه می‌شود!
غمت به چشمِ عاشقم چه جاودانه می‌شود!

تمام عاشقانه‌ها، شبی به گریه می‌رسد
تمام بی‌ تو بودنم، شبی ترانه می‌شود

شبِ سرودنت رسید! ببین که شعر می‌شوی!
برای از تو گفتنم… دلم بهانه می‌شود

بدان که خسته‌ی غمم، نمی‌روم ز قصه‌ات
ولی همیشه قهرِ تو، چو تازیانه می‌شود

نگو نداری راهِ پس! بگو که پیش می‌روی
بگو برای ماندنم، دلت نشانه ‌می‌شود

فرار می‌کنی ز من! نگو که چون ستاره‌ای
نگو که بی‌وفایی وُ شبم فسانه می‌شود

ستاره‌ی عزیزِ من، بگو که مقصدت کجاست؟
که از نگاه ِ گرم ِ تو، شب عاشفانه می‌شود

ملیکا افتخاریان
شهریور ۹۱


+همچنین بشنوید از لینک زیر با صدای خودم:
http://www.shereno.com/25211/22598/195793.html


 
 
ملکه‌ی بهاری دوباره...
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢
 

مدت ها بود جای درستی برای نوشتن نداشتم... وبلاگ قدیمیم را رها کردم و مطالب را به وبلاگ جدیدی منتقل کردم و آن را ادامه دادم... سرویس دهنده‌ی وبلاگ ناگهان ناپدید  شد و مطالب من را هم برد!! بی هیچ توضیح و البته نیم نگاهی به کاربرانش که من هم یکی از آنها بودم.

خواستم ملکه‌ی بهار قبلی را ادامه دهم اما نوشته‌های دوران ِ کودکیم بود و نوشته‌های نوجوانی که بالغ تر شده بودند را هم نداشتم... نه می‌شد ساکت بمانم و ننویسم نه می‌شد کاری کنم... پس به ناچار وبلاگ جدیدی ساختم... برای شعرهایم، ترانه‌هایم، روزنوشت هایم، خرده نوشته‌های گاه و بی‌گاهم...

حس آدمی را دارم که وارد خانه‌ی نوی خودش شده اما هنوز دلش نمی‌آید ریخت و پاش به پا کند!