ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

چون او گل من است...
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
 

آدم یه موقع حس میکنه همه چیزش رو تو مشتش داره. هر کسی و چیزی که مهمه رو داره. اما یه دفعه چیزی رو از دست میده. اونم دقیقاً‌ تو شرایطی که تنها دلگرمیش همون چیزه. هر چقدر هم بی ارزش باشه. بعد وقتی میخوای دستت رو دراز کنی و مشتت رو باز تا دوباره اونو بگیریش،‌ همه چیزتو از دست میدی. عین یه ماهی که از دست لیز بخوره. دوباره شروع میکنی اون چیزاتو به دست میاری. به هر زحمتی شده دستو دراز میکنی. یکم مشتت پر میشه ولی میفهمی که درسته که این چیزای جدید، ‌دقیقاًهمونائن،‌  دقیقاًهمون چیزایی که قبلاً‌داشتی و واست مهم بودن ولی بازم اونا نیستن... فقط مال توئه که منحصره... همونا که از اول داشتی...
 اینجاست که  یاد یه تیکه از شازده کوچولو می‌افتیم که میگه: "چون فقط اونه که آبش دادم،‌ چون فقط اونه که زیر شیشه گذاشتمش، ‌چون او گل من است..."

 بعد خودِت،‌ مشتتو وا می‌کنی و همه رو میذاری کنار. واسه این که یه سری دونه به دست بیاری و فقط اونا باشن که آبشون میدی...

دی ماه 88

این پست رو دی 88 نوشته بودم... ملکه‌ی بهار قدیمی...! دوستش دارم... بی ویرایش با همون سادگی، گفتم بذارمش...


+روزهایم پر از ترانه‌های نصفه و نیمه شدند... چیزی برای نوشتن نبود!


 
 
شعر برای شعر
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢
 

حتی اگر
نه وزن داشته باشی
نه قافیه،
باز هم تا قله‌ی بلند ِ تو
پرواز میکنم.
آدم که نیستی رهایم کنی
شعری،
تا فکر می‌کنم، زنده‌ای!
هستی!

مرداد 92

+فکر میکنم، پس هستم! (دکارت)