ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

چیزی پس از غروب تواند بود...
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢
 

من بمیرم تو خوب خواهی شد
تو بمیری، مریــض خواهم شد
من بمیـــــرم، فرق ندارد یا...
تا بمیرم، عزیــز خواهم شد؟

ملیکا افتخاریان
مرداد 92


+گاهی دوستان در شعرنو،شاد نوشتن رو به من گوشزد می‌کنند... افسوس که قلمم شاد نیست... هر حس ِ غمگین ِ حتا کم‌رنگی را می‎‌نویسم، اما شادی هنوز با قلمم غریبست...

+دوستان خوب و همراه، ممنونم که با حضورتون، به من آپدیت کردن ِ این وبلاگ کوچک رو یادآوری می‌کنید... :)



 
 
تمام ِ شب
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
 

تمام شبو گریه کردم ولی، دلم تا ابد بغض و بارون میخواد
نمی‌تونم آروم بشم وقتی که، همش یاد ِ تو، توی یادم میاد!
نمیتونی یک لحظه دلگیر شی، یا حتا منو زود فراموش کنی
نمیتونی! من خوب میشناسمت! باید باز به حرفای من گوش کنی
تو هم مثل من غصه داری ولی، توی ذهنت از حرف مردم پـُــره
نشد بشناسی چهره‌ی اصلیمو، نگاهت به عکسم گره میخوره....

-ملیکا

این ترانه‌های من تا کی ناتمام میمونند، هنوز نمیدونم!