ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

روزنویس
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
 

 

اگر به خانه‌ی من آمدی، ای مهربان
برایم "کفشدوزک" بیاور!
شاید روزمرگی‌های مرا،
زیر خال‌های مشکی پیراهن قرمزش پنهان کند...

(ترکیب شعر فروغ و افکار من! )

+یه کفشدوزک کوچولو پیدا کردم امروز! همه‌رنگ‌های پاییز هم جمع بشن، تمام ِ گل‌های سرخ و سفیدم جمع بشن، کفشدوزکا از چشمم دور نمیشن!

+خوشبختی رو گم کردیم... و شاید بزرگترین اشتباه ما اینجاست که فکر میکنیم خوشبختی نیاز به دلیل و بهانه داره...
امروز زیر این آسمون دودی ِ تهران، داد زدم "خدایا شکرت..." خدایا مرسی که کنارمی! بودنت برای آرامشم کافیه!

+نمیدونم اینکه تورو نشناسن خوبه یا بد... اینکه جایی باشی که جز یک اسم و صدای گرفته‌ی اول صبحت، چیزی ازت نفهمیده باشن... اینکه ندونن گاهی رفتارهاشون میتونه توی یه خط از ترانه‌ی تو بیاد... اینکه کنار کسانی باشی که نمیدونن از گربه می‌ترسی و تو دیگه کم کم یاد بگیری که قرار نیست از گربه بترسی... نمیدونم خوبه یا بد!‌ اما همیشه از دیدن ِ آدم‌های جدید استقبال کردم... قالب سفت و سختم و فاصله‌م رو حفظ کردم اما لذت بردم از در کنارشون بودن... این بار هم همین طوره!