ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

نمی‌شود که زمین، به لرزه‌ای...
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢
 

نمی‌شود که زمین، به لرزه‌ای، ویرانی به بار آورد! پس اعجاز عشق چه می‌شود؟ دوستت دارم هایی که ناگفته مانده‌اند؟ بوسه‌هایی که جا مانده‌اند؟ دوستی‌ها و آغوش‌های گرم ِ بی‌منت چه می‌شوند؟؟ لبخند‌های مهربانی که از هم دریغ کردیم...؟ نه! نمی‌شود که زمین، به لرزه‌ای... 


(به بهانه‌ی ترس نزدیکترین دوستم از زلزله نوشته بودم... اما متاسفم که زلزله‌ی بوشهر بهانه‌ی مرورش را ساخت.)


 
 
دو ساله شد جای خالیت...
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢
 

 

 

دو ساله شد جای خالیت، زیبای کوچکــ...
دو سال شد اما من هنوز هم لبخند هیچ کودکی را به دلنشینی لبخند تو پیدا نکردم...
لبخندت و جای خالی دو دندان، در میانه‌ی آن لبخند پر از مهر...

دو سال شد....

 

+این نوشته‌ی کوتاه را برای یک سالگی ِ رفتن ِ دختر عمه‌ی کوچکم نوشته بودم اما چشم به هم نزده دو سال شد! غزاله‌ی همیشه مهربانی که گاهی در خواب‌هایم پیدایش می‌کنم...

+این روزهای آذر یاد آور تلخی‌هاییست که هیچ زمان از یادم نمی‌روند...