ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

خدا این حال ِ خوبو، از ما نگیره!!
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
 

لحظه‌هایی از زندگی هست که فکر می‌کنی در آرامش ِ مطلقی... حس می‌کنی یک نفر گوشه‌ای از جهان نشسته و تنها به تو فکر می‌کند... کسی که در ذهن ِ تو هیچ چهره‌ای ندارد ... که نمی‌شناسیش اما عجیب با تو مهربان است... انگار فقط نشسته و بی‌وقفه دعایت می‌کند... هیچ فکر غلطی از تو در سرش نیست اما تو را با تمام ِ خوبی‌ها و بدی‌هایت، با تمام ِ خطاها و راستی‌هایت، با دروغ‌ها و ناراحتی‌هایت می‌شناسد و دوست دارد... نگرانت نمی‌شود که مبادا لحظه‌ای، احساس ِ منفی ِ نگرانیش با تو قسمت شود و نور ِ روشن دلت لحظه‌ای کم‌رنگ شود... اما مراقب ِ تمام ِ لحظه‌های توست!

نمی‌دانم شاید اوایل فکر می‌کردم این همه احساس ِ خوبی که این روزها دارم از کسی که  به چهره می‌شناسم می‌رسد... از کسی شبیه به مادرم یا مثلاً مهربان ترین دوستم اما ...... وقتی خدا همراه ِ لحظه‌هایم شده، جز او کسی آرامش و دلخوشی‌‌های این روزهای مرا رقم نزده! خدایا شکرت... 


 
 
یک ماه در سکوت....
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢
 

از آخرین باری که شعر یا ترانه‌ای نوشتم، چیزی حدود یک ماه میگذره... در واقع نوشته‌ی بلندی ثبت نکردم و افکار نیمه تمامی که یک لحظه هستند و لحظه‌ی بعد هیچ اثری ازشون نیست، تنها نوشته‌های یک ماه ِ اخیر ِ من شدند...

یک ماه برای کسی که نوشتن رو دوست داره، مدت زیادی محسوب میشه... و خودم ناراحتم از این وقفه.

اما خبر خوب اینکه:

منتظر اجرای یکی از ترانه‌هام هستم... کمتر از یک ماه دیگه منتشر میشه. امیدوارم به عنوان اولین ترانه‌ای که قراره از من اجرا بشه، بتونه مورد پسند قرار بگیره. لبخند