ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

گل بیتای ِ بی‌تاب...
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳
 

در روز تشییع پیکر مرتضی پاشایی نازنین، و زمانی که ازدحام هوادارانش مانع از پناه گرفتن جسم نحیفش در آرامگاه ابدیش شد، نوشتم...:



اضطراب عجیبی دارم...
شبیه به ماجرای مسافریست
که هوس نرفتن دارد اما
راه، چنان او را به خود می‌کشاند
که ناچار سوار بر قطار می‌شود و کاسه‌های آب را
که برای بدرقه‌اش خالی می‌شوند
تماشا می‌کند.
نیمه‌های راه که مسیر برگشت بسته است،
هنوز میل به نرفتن دارد و ترمز اضطراری قطار،
آخرین یاورش می‌شود
تا کمی دیگر
فرصت کند سفر را برای خودش هجی کند:
"میم" را...
"ر" را...
و "گاف" را...
 
 
-ملیکا افتخاریان
۲۵ آبان ماه نود و سه


پ.ن: هنوز باور نمی‌کنم... می‌خواستم بعد از بهبودش دوباره با کنسرتش انرژی جمع کنم... تصور هم نمی‌کردم... روحش غرق آرامش.