ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

خسته‌ام از این تعادل!
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢
 

یه نوشته از نوشته‌های قدیمم پیدا کردم:

 چشمانت را ببند!
حالا فکر کن که تنها نیستی؛
گیرم که تنهایی تو را بر هم زدم
گیرم که "تو" و "من"، "ما" را ساختیم
گیرم که "شما" را، "تو" خطاب کردم
آخرش باید منتظر چه باشم؟
دی 90

نوشته‌هام رو مرور میکنم... یک ملیکای منطقی ِ محافظه کار و آینده‌نگر ِ بسیار احساسی توی نوشته‌های تقریبن دو سال پیشم هست که دوباره بیدار شده! من عاشق این ملیکام!  عاشق این ملیکا که عین یه فالگیر، چیزهایی رو نوشته که حالا بهتر می‌فهمم... حالا آرومم میکنند! من پبشگوی خوبی می‌شدم! نوشته‌هام انعکاس اون احساساتیمن که جدیشون نگرفتم... که نوشتم و فراموش کردم. می‌ترسم از خودم وقتی تا این حد که در نوشته‌های قدیمم پیداست، پیشگوی دقیقیم برای خودم!