ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

هنوز جای‌ ِ تو در جان ِ زندگی سبز است...
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢
 

ساعت از دوازده گذشته و تو هنوز نیامدی. از ساعت ده دلشوره دارم. خیره به تلویزیونم اما به تو فکر می‌کنم جای این تصویرهایی که عوض می‌شوند. تاریکی محض تا لب پنجره رسیده. خوابم گرفته اما نگاهم به عکست کنار شومینه میفتد و دل‌تنگی عمیقم سر جایم نگهم میدارد تا برسی و ببینمت. صدای کلید می‌آید بر می‌گردم به عقب؛ در را نگاه می‌کنم. اشتباه کردم. فکر می‌کنم کلید را از پشت در بردارم که پشت در نمانی و بخوابم. دیر کردی اما تا ابد که در راه نمی‌مانی! برای صبح ِ زود هم آلارم گوشی را تنظیم می‌کنم تا ببینمت. مسواک می‌زنم. خاله که می‌رسد و من را در آن حالت با چشم‌های نیمه باز و لم داده روی مبل می‌بیند می‌پرسد: "نمی‌خوابی؟ خسته شدی امروز... میخوای بیای توی اتاق من؟ پیش من باشی؟" انگار برق از سرم پرید! پس تو کجا می‌خوابی؟ چرا خاله نگرانِ دیر کردنت نیست؟ هر شب دیر میرسی؟ چراغ ‌هارا خاموش کردیم و توی تخت با خاله حرف می‌زدیم. یک ساعت گذشته و فکر کردم شاید آمده باشی. به بهانه‌ی آب خوردن تا آشپزخانه می‌روم اتاق ها خالیند! پس تو کجای این شب ِ تاریک خودت را غرق کردی؟ کدام ستاره میداند کِی میرسی؟ دلتنگم... چیزی را فراموش نکردم! صدایت را، لحن کلامت را، چشم‌هایت را، مهربانی نگاهت را، قرمز شدن صورت سفیدت بعد از خنده‌هایت را... هیچ چیز یادم نرفته اما دلتنگی من با اینها که آرام نمی‌شود...  برگشتم توی تخت! جای تو...! خواب هم، امشب از من فراری شده. خودش میداند اگر چشمانم را سنگین تر از این کند و دوباره نبینمت چه بغضی دامن گیرِ گلویم می‌شود... پس کجا ماندی؟ یک ساعتِ تمام گذشته و در جای تو غلت میزنم... خاله که فهمیده بیدارم پیشنهاد می‌کند چیزی بخوریم و حرف بزنیم شاید خوابمان ببرد... این بیدار بودن خاله اتفاقی نیست! ولی او که نمیداند می‌رسی...!  می‌گویم تا صبح نشده بقیه‌ی وسایل را جمع کنیم. یادم می‌افتد بدون چسب آن کارتون‌های مقوایی را نمیتوانیم ببندیم و وسایل را جمع کنیم. پس دوباره ساکت می‌شویم تا بخوابیم. خوب شد اسباب کشی قبلی نبودم! نمی‌شد وسایل را لای روزنامه بپیچم و توی کارتون بگذارم و کمکی باشم تا از آخرین جایی که در آن، تو را دیدند شب‌ها را به صبح می‌رسانی، بروید. ساعت به 4 صبح نزدیک شده و هنوز نیامدی... چشمانم سنگین تر شده. میدانم! وقتی مرا خواب کنی، می‌آیی. بعد هم صبح نرسیده، می‌روی تا نبینمت... هر شب همین کار را می‌کنی! خاله فکر می‌کند هفت سال پیش رفتی و برگشتی در کار نیست... اما من مطمئنم تو شب‌ها وقتی همه خوابند پاورچین پاورچین می‌آیی و صبح نرسیده می‌روی... خاله هم باورش شده زیر آن سنگ ِ تیره‌ که اسم همسرش رویش حک شده، خوابیدی! چرا همه به حقیقت سنگِ تیره‌ی مزارت اعتماد دارند، جز من؟! دفعه‌ی بعدی که خانه‌ات ماندم، زود برگرد! میخواهم به خاله نشان بدهم هنوز هم هستی...

مرداد ماه 92

+تو نیستی که ببینی،
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاریست
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است...
(فریدون مشیری)