ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

زیبای کوچک 1
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
 

نیلوفرها ناقوس مرگش را به صدا در آورده‌اند و من بی اعتنا، به موهای طلاییش می‌اندیشم...
دختر عمه‌ی کوچک و نازنینم...
میدانم که نمی‌مانی ولی...
شرمنده‌ام که دختر دایی ترسویت، هراس آخرین دیدار را دارد...
می‌ترسم از آخرین دیدارمان در زمانِ محدودِ ساعت ملاقات و صدای "وقت ملاقات تمام است"...
چه کسی میداند... اگر آخرین باری باشد که روی ماهت را میبینم، اگر بعد از آن عروسکی که برایت فرستادم را گوشه‌ی اتاقت_بدون اینکه در آغوش مطمئن تو باشد_ ببینم چه؟
بعد از تو چه کسی مرا نقاشی کند و بگوید تو از من خیلی بلندتری... تو قد خانم معلمی... تو حتمن معلمی....؟
این همه حرف را کجای دفتر خاطراتم بنویسم که تو آن روز که فرشته‌ی کوچک آسمان‌ها شدی، راحت پیدایش کنی و ببینی که یادم هست قول دادم یک روز با آبرنگ‌هایم بیایم و روی دیوار اتاقت با هم نقاشی کنیم؟
زیبای کوچک... 
نمیدانم چه بخواهم برایت...
دیگر به خدا و دعا هم اعتقادم نیست وقتی دردهایت را مرور میکنم..

-اول آذر 90

+ دختر عمه‌ی زیبا و کوچکی داشتم که با وجود قلب ِ مهربانش، زندگی آن طور که  باید با اون مهربان نبود. در دوران بیماری و بعد از نبودنش، نوشته‌های کوتاهی نگاشتم که دوست دارم اینجا ثبت شوند. به یاد او که با تمام دردهایش، لبخند به لب داشت ...