ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

چشمای تو...
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢
 

این هم اولین ترانه‌ای که نوشتم... اول فکر کردم اسمش رو "فرصت بده" بذارم اما مسبب جریان ترانه که در بند اول روشن شده، باعث شد اسمش رو "چشمای تو" بذارم...

......

من باید از این شهر می‌رفتم
تردید دنیامو پریشون کرد
چشمای تو از گریه پر می‌شد
چشمای تو، من رو پشیمون کرد!

من که تمام زندگیم محتاط بودم
آخر به عشق تو ولی اقرار کردم
انقدر مغرور بودم، رو به روی تو
احساسمو هر ثانیه انکار کردم

یه قاصدک بِهِم خیانت کرد
وقتی که فهمید عاشقت هستم
رفت و نشست کنار این مردم
به همه گفت من مانعت هستم!

      

این یه دروغه محضه! آخه من
کِـی مانع رویای تو میشم؟!
تصمیم با من نیست؛ ولی، انگار
من توی این تصمیمِ تو هیچم!

      

شاید که تو، تو قسمتم باشی
سخته ببینم هستی وُ تنهام
این عشق، تو تنهایی می‌میره
سخته بگم از تو، توی حرفام

 

باید بفهمی خستگی‌هامو
باید بگیریم توی آغوشت
این فاصله تنبیه من بوده
باید بذاری… بمونم پیشت!

 

این فاصله، من رو عوض کرده
فرصت بده تا با تو 'ما' باشم
خیلی به دستای تو محتاجم
نذار که من دوباره تنها شم!

 

ملیکا افتخاریان
دی ماه۹۱

همین ترانه در صفحه‌ی آکادمی ترانه