ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

زیبای کوچک 2
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
 

دختر عمه‌ی کوچک ِ نازنینم...
تسلیم نشو! می‌دانم صدای ناقوس مرگ بلند و بلندتر می‌شود اما... تو تسلیم نشو!
چشمانت را باز کن..!
دنیای ما آنقدرها که می‌گویند سیاه نیست!

تو را به جان ِ من که نه...! به جان ِ رویاهای رنگینت برخیز!
لبخندت کجاست؟
ببینم... اسم مرا عاقبت یادت ماند؟ اسم ِ این دختر دایی کم پیدای دور را؟
اصلاً چه معنی می‌دهد زیبای کوچک ِ مهربانی چون تو، بیهوش، بی لبخند...؟

تا فرصت هست، تا صدای ضربه‌های قلم ِ مرا روی کاغدم می‌شنوی، تا توان ِ نگه داشتن ِ این بغض سنگین را دارم، برخیز!
دکترها و جواب کردن‌هایشان را فراموش کن... برخیز!
دنیا خیلی خوب است...!

غزاله‌ی عزیزم... تو اگر بروی.... نه! این شوخی را تمام کن!

به خاطر ِ رویاهای رنگینت برخیز!

عزیزکم...
اینجا پایان ِ کار نیست!
دنیا تا بد آشفته نیست...!
برخیز!
                  لطفاً!

برخیز و همه‌ی ما را غافلگیر کن...



شب آیا هیچ میداند؟
گر این بدحال
نماند تا سحرگاهان
                       _زبانم لال_
جهان در پیش ِ چشم ِ من دگر
تاریک ِ تاریک است
چون امروز؟!
-فریدون مشیری


+این نوشته را به کلی فراموش کرده بودم... لابه‌لای دست نوشته‌هایم پیدا کردم... شب ِ پرواز ِ زیبای کوچک نوشته بودم... چقدر غمگین بودم... افسوس که صدای من آنقدرها که زیبای کوچک را به یاد رویاهایش بیندازد، بلند نبود! و تنها تا طلوع ِ فردای آن شب  یارای مبارزه داشت... :(

+در پست‌های بعدی در مورد ِ خودم و این وبلاگ کوچک توضیحاتی می‌نویسم...
کامنت‌هایی در مورد همکاری در ترانه نویسی و مسائلی از این دست دریافت کرده‌ام اگر شما هم مسائلی از این دست به نظرتان می‌رسد احتمالاً کمی بعد بتوانم توضیحاتی بنویسم :)