ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

فردا که بیاید...
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢
 
باید همیشه چیزی در گذشته‌ات جا گذاشته باشی تا یک روز که به خودت آمدی، حس کنی زمانی زنده بودی... که از مدت‌ها قبل زنـــــدگـــــی می‌کردی...
چیزی شبیه ِ یک برچسب کوچک لابه‌لای جزوه‌ها و لوازم یک دوست... چیزی شبیه ِ یک کاغذ پر از لبخندهایی که برای دوستت نقاشی کردی... یا مثلاً یک شعر که دوستی با صدای خودت گوش می‌کند و دوست دیگری از برگه‌ی روی دیوار اتاقش می‌خواند... یک حس ِ عجیبی که با لبخند ِ مهربانت در دل ِ کودک ِ کوچکی جا گذاشته باشی! ... باید یک دفتر خاطرات ِ خالی از نوشته داشته باشی که با پر کردنش حس زنده بودن کنی... باید ته‌مانده‌ی عطرهای قدیمت را نگه داری که مرور ِ بوی دلخواهت و سلیقه‌ای که احتمالاً هنوز هم می‌پسندی، زنده بودنت را تضمین کند!
به من اعتماد کن! فردا که بیاید، چیزی بیشتر از یک عکس و یک لبخند ِ کم رنگ، برای تضمین ِ زنده بودن ِ دیروزت لازم داری! برای عزیزانت، غریبه‌های اطرافت، حتا دل ِ تنگ ِ خودت چیزی جا بگذار... فردا به همه‌ی این‌ گذشته‌ها محتاج می‌شوی!!

 
                                             ملیکا افتخاریان
                                                26 آبان 92