ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

و اما خداحافظت...
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢
 

این شعر رو برای بهترین دوستم، شاداب نوشتم... آخرین روزی که هم مدرسه‌ای بودیم... خداحافظی نکردیم! یکهو از هم جدا شدیم و رفتیم... خیلی خوشحالم که آدمایی توی زندگیم هستن که می‌تونم به خاطر بودنشون، احساس رضایت کنم از زندگیم... :)

     

       

نگفتم خداحافظی را
نگفتم،
 بدانی که هستم
نگفتم بدانی که هروقت...
بیایی...
من اینجا، کنار تو هستم..
نگفتم خداحافظی را،
که در یاد تو جز سلامم نماند
برو یاور خوب شب های سردم
بدان تا ابد، من کنار تو هستم...
نگفتم خداحافظی را
نه اینکه بدم، نه!
به من یاد دادند بگویم "سلام"،
خداحافظی را
         من بلد نیستم...
نگفتم خداحافظی را،
که یادت بماند،
در نبودت،
شروع می‌شود انتهایم...
نگفتم ولی چشم‌هایم
از غمت تر شده
برو زود تا اشک مخفی شده!!
نگاهم نکن تا حواسم بماند،
نگویم خداحافظی را، ای ستاره...

ملیکا افتخاریان
 ۲۲ خرداد ۹۰