ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

دیر کرده‌ای بهار.....
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢
 

درخت کوچک جلوی پنجره‌ام؛ هنوز سختِ سخت مانده…
هیچ شکوفه‌ و جوانه‌ای ندارد…
هنوز چوبش به سنگینی زمستان،
در نوازش باد، حرکت می‌کند…
هنوز همین جا نشسته‌ام و پشت شیشه‌ام،
انتظار بهار را می‌کشم…
و هی آه میکشم و حسرت میخورم…
دیر کرده‌ای بهار!

همسایه‌ی رو به رویی، شیشه‌اش را تمیز می‌کند؛
به چه امیدی می‌تواند
وقتی بهار حتی تا پشت شیشه‌اش نیامده…؟
چگونه رغبت می‌کند شیشه اش را پاک پاک کند
تا نیامدن بهار را شفاف تر نظاره کند،
نمی‌دانم!

امسال که من از همیشه بیشتر دلتنگت شده‌ام،
عجیب دیر کرده‌ای؛
بهار!

ملیکا افتخاریان
زمستان 89

 

+این نوشته را اواخر زمستان 89 نوشته بودم... هنوز هم به یاد دارم چقدر بهار مرا چشم به راه نگه داشت!! امسال اما چقدر زود مقابل چشمانم خودنمایی کرد! لحظه‌هایتان بهاری!

+دل تنگم برای آن درخت کوچک پشت پنجره‌ام .....