ملکـه‌ی بهـــار

هر چه دل تنگم خواست...

کاگردان ِ داستان ِ من
نویسنده : ملیکا افتخاریان - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢
 

تازه لبخند را یاد گرفته بودم... عکس‌هایم تاره رنگِ شادی به خود گرفته بودند. عکس‌هایم خنده‌ی از ته‌ِ دل داشتند آخرها... امروز، خنده برایم حالت غریبیست که یک بازیگر درجه‌ی سه روی چهر‌ه‌اش می‌نشاند اما آنقدر تلخ و مصنوعی؛ که کاگردان، سکانس نمایش را به صحنه‌ای از گریه بدل می‌کند.
کارگردان من اما تسلیم نمی‌شود... کارگردان من ناشی نیست! داستان را عوض نمی‌کند! تا نخندم، تمرین را تمام نمی‌کند... 

+ از لا‌به‌لای خاطرات نه چندان دور